
نوشته یک جانباز
سال 1360 در حال سپری شدن بود و هنوز 17 سالم نشده بود که با وجود اینکه متاهل بودم درس و کار و زندگی را رها کردم و به جبهه رفتم. روز ثبت نام خیلی التماس کردم. روز سختی بود و چون سنم کم بود مانع اعزام به جبهه محسوب میشد، از طرفی متوجه متاهل بودن بنده هم شده بودند که دلیل مضاعفی برای قبول نکردن اعزام به جبهه از طرف مسئولان بود. هر طوری بود موافقت گرفتم و رفتم.
کرمانشاه که در آن زمان باختران نام داشت محل آموزش جنگ شهریام شد و فرماندهای قسمتم شد به نام شهید محمود کاوه.
هوا سرد بود و منطقه کوهستانی و صعبالعبور که زمینه یک آموزش ویژه را فراهم نموده بود. البته برای بنده زیاد سخت نبود چون ورزشکار بودم و دروازهبان تیم فوتبال آموزش و پرورش استان تهران. البته در ورزشهای دیگر هم فعالیت میکردم که شرح آن بماند برای بعد.
آموزش تمام شد و به شهر بوکان رفتم و شدم بیسیمچی مرکز عملیات ابوذر. روزها به نوعی در عملیاتها شرکت داشتم و البته هر روز نبود ولی هر شب از ساعت حدود ده شب با گروه کمین به داخل شهر میرفتم که معمولا تا ساعت دو نیمه شب ادامه داشت.
حالا شده بودم یک رزمنده و چریک نوجوان که هر شب احتمال شهادتم زیاد بود اما به لطف خدا حرکت میکردم و خود را به او سپرده بودم و…
چند ماهی گذشت حالا دیگر محل حضور در جبهه عوض شده بود تا خرداد 1361 در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کردم و بعد از آن با اولین گروه مدافع حرم با حاج احمد متوسلیان اولین فرمانده مدافع حرم به سوریه و لبنان اعزام شدم. شاید چند روزی با تولد اولین فرزندم فاصله نبود ولی مبارزه در راه اسلام اولویت اولم بود لذا منتظر نماندم و چند روز بعد بود که در دیار غربت متوجه به دنیا آمدن فرزندم شدم و چهار ماه بعد که به ایران آمدم او را برای اولین بار دیدم. فقط دو هفته در تهران ماندم و سپس به جبهههای خودمان اعزام شدم. بعد از چند ماه بعد که اکثرا با حضور در جبههها گذشت، حالا رسیدهایم به عملیات والفجر یک در فروردین 1362. روز دو عملیات بود که به شدت زخمی شدم و این بار با دفعات قبل فرق داشت. نیمی از بدنم و گوشهای از جمجمهام پذیرای ترکش شد ولی به طرز عجیبی زنده ماندم. حدود یکسال روی تخت بیمارستان بودم و هنوز حالم مساعد نشده بود که دوباره راهی جبهه شدم. تا پایان جنگ چند بار دیگر مجروح شدم و تا کنون حدود هفت سال از عمرم را روی تخت بیمارستان گذراندهام. نمیدانم لیاقت نداشتم که شهید بشوم و یا اینکه به اذن خدا مامور به کار فرهنگی برای شهدا بودم که بیش از چهل سال است در این زمینه فعال هستم. از این مدت حدود بیست و پنج سال است که در فضای مجازی فعال هستم و اولین سایت مردم نهاد دفاع مقدس و شهدا را در سال 1380 راهاندازی کردم که تا کنون به چندین سایت تبدیل شده و یک مجموعه بی نظیر و عظیم را در دنیای مجازی و حقیقی بوجود آورده است.
آری تا کنون هزینه اصلی و عمده فعالیتهای فرهنگی را از جیب و گلوی زن و بچه پرداخت کردهام و آن موقع که اکثر مسئولین در ایران و کشورهای خارجی مشغول تحصیل بودند تا با تهیه پایان نامه سرقتی و آموختن اقتصاد لیبرالی و غربگرا در دانشگاه شیکاگو برای دریافت مدرکهای سئوال برانگیز جهت ورود به مملکت در جهت گرفتن پستهای کلیدی برای له کردن مردم زیر بار فشار اقتصادی بودند ولی بنده به تعهدم پایبند بودم و با شرایط کاملا رایگان، خدمات فرهنگی ارائه میکردم و…
گذر زمان و شرایط مالی و عدم کمک برای امور فرهنگی باعث شد که به وام گرفتن جهت کارهای فرهنگی و یا جبران مشکلات زندگی که به علت هزینه کردن برای امور فرهنگی پیش میآمد باعث شد تقاضای کمک مالی از مسئولین نمایم که یا با بی توجهی مواجه میشدم و یا اینکه وام میدادند تا کار فرهنگی را پیش ببرم. کدام منطق میگوید که برای کار فرهنگی هزینه شخصی داشته باشم و با وام گرفتن مشکل مضاعف برای خودم درست نموده و اقساط ماهانه را به مشکل مالی اضافه نمایم؟.
اما به خاطر روحیات برگرفته از دوران حضور در جبهه در عنفوان جوانی میباشد توجهی به عاقبت آن نمیکردم تا اینکه این روال ادامه پیدا کرد و…
سخن کوتاه میکنم و امیدوارم توضیحات بالا برای خجالت کشیدن مسئولان کفایت نماید.
اصل مطلب:
حدود چهار ماه پیش(سال1404) قرار شد بنیاد شهید پر از اشکال با عملکرد بی خدایی، که امیدوارم با فشار شب اول قبر کمی بفهمند که فشار روحی و روانی به جامعه هدف چقدر دردآور بوده است، قرار شد یک وام یکصد میلیونی با سود 23% !!!!؟؟؟؟ به بنده بدهند تا جبران مشکل مالی باشد. وقتی به بانک دی که متعلق به خود بنیاد شهید میباشد و ایثارگران صاحب آن محسوب می شوند مراجعه کردم از بنده کسر حقوق از بنیاد و ضامن خواستند. بنیاد شهید با قساوت قلب تمام از دادن کسر از حقوق خودداری کرد و گفتند چون شما از ما حقوق نمیگیرید و به همین دلیل ما نمیتوانیم کسر از حقوق بدهیم و این در حالی است برای بنده حق پرستاری واریز میشود. از اینجا به بعد به دلیل بی لیاقتی بنیاد شهید و بانک دی که در حال کردن و تحقیر یک عضو از جامعه هدف بودند لذا بنده دیگر پیگیری نکردم تا اینکه در فروردین سال 1405 با بنده تماس گرفتند که اگر وام را نمی خواهید باطل کنیم و اصلا نپرسیدند که شرایط مالی شما چیست و در چه حالی هستید. بنده گفتم که با این شرایط نمی توانم بگیرم و ایشان گفتند که باطل میکنم. (در قاموس بنیاد شهید به توانمندیهای اداری و اجتماعی توجه میکنند و کار انجام میدهند و اگر عضوی از جامعه هدف نمیتواند که بردهداری و ارباب رعیتی بنیاد شهید را بپذیرد، پس به جهنم که جان بدهد و چشمش کور که توان رفتار دیکتاتور مآبانه بنیاد شهید و بانک دی را ندارد و…). البته نظام و حکومت هم مقصر هستند که ما را به میدان جنگ فرستادند و حالا به دست قوانین بنیاد شهید و بانک دی سپردهاند تا تحقیرمان کنند و به سوی دقمرگی سوق دهند.
فردای آن روز به بنیاد شهید رفتم و با مسئول وام صحبت و گله کردم که ایشان در اقدامی دیگر بنده را به بانک دی شعبه وزرا فرستادند که آنجا هم گفتند که به دلیل کم بودن اعتبار شما نمی توانیم وارم را بدهیم و شما هم سه میلیون و دویست هزار تومان قسط عقب افتاده و قسط ضامن شدن دیگران را دارید و منفی هستید.
آقایان مسئولین نظام و دولت و بانک مرکزی که بیش از هفتاد درصد اعتبارات قرضالحسنه بانکها را به خودتان اختصاص دادهاید و بدون چک و سفته به هم وام های کلان میدهید، حالا کارتان به جای رسیده است که به جانباز می گویید بی اعتبار؟؟؟!!! . آیا لیاقت ندارید که یک وام با مبلغ جزئی به یک ایثارگر بدهید و حتما لازم است کاری کنید که با ناکام ماندن مشتری از استفاده از منابع بانکها و در نتیجه ماندن موجودی و مثبت بودن تراز مالی راهی برای پرداختن وامهای کلان به شرکتهای سوری و اقتصادی بانکها باز باشد.
مسئولان نظام و دولت و بانکها، بنده نه قسط عقب افتاده دارم و نه چک برگشتی که اسیر این بازیهای اعتبارسنجی باشم. خدا شاهد است حتی در هئیت مذاکره کننده برجام هم نبودم که یکصد سکه طلا بگیرم. به خدا باور کنید که اصلا ربطی هم به کرسنت و قضیه توتال و دیگر رسواییهای دیگر هم ندارم که بی اعتبار باشم. بنده به اندازه دهها برابر عمر شما خدمت بی منت کردهام و هرگز از مال بیتالمال سود نامعقول نبردهام که اثر وضعی نامطلوب آن باعث شود در یک اتاق دربسته بنشینم و قانون وضع کنم که در اثر آن حق هایی ضایع شود و به یک جانباز که در اثر فعالیت فرهنگی نیازمند وام شده است، تهمت بی اعتباری بزنم. شما خجالت نمی کشید با یک جانباز بی توقع زجر کشیده ولی فعال فرهنگی اینگونه رفتار می کنید و…
دیگر نمیتوانم و نمیخواهم این نوشته را ادامه دهم ولی امیدوارم که خدا هم با شما با عدل و اعتبارسنجی رفتار نماید تا معلوم شود کسانی که مصداق «ذره شرا یره» میباشند، نمیتوانند به یک ایثارگر جانباز شده با درصد بالا که دیه هم نگرفته است، انگ بی اعتباری بزند. خدا از سر تقصیر مسئولان مقصر نگذرد و به آنها را به عقوبت اعمالشان برساند. آری همین رفتار و بخور بخورها باعث شده که جامعه هدف در بنیاد شهید مشکل مالی داشته باشد و حالا ماننده مثالی شده است که میگفتند سارق در جلوی مردم میدوید و فریاد سر میداد دزد را بگیرید.
از مخاطبین عزیز به دلیل ضعف در نگارش مطلب عذرخواهی می کنم. حقیقتا یاد نگرفتهام که خواستههایم را با سوابق خود ادغام نمایم لذا در نوشتن ناتوان بودم ولی خواستم فقط یک گوشمالی مختصر به این بی معرفتان بی ادب و نزاکت بدهم تا بدانند که هر چه هستند از صدقه سر شهدا و ایثارگران هستند ولی در حال حاضر حیا را سر کشیدهاند.
وضعیت منفی بانک دی در گذشتهای نه چندان دور(اینجا)



