فقط کمتر از بیست و چهار ساعت در صدر / رفتن به ذیل با عملکردی متناقض با منشور حقوق بیمار

بسم الله الرحمن الرحیم
چند کلامی لغزیده بر کاغذ از قلم یک جانباز اعصاب و روان در بیمارستان روانپزشکی صدر
شب بود و حادثهای ناخواسته و پیوسته در خانه و جر و بحث و نهایتا کمی خشونت. در خانه یک جانباز اعصاب و روان از این دست حادثهها کم نیست. البته نباید باشد ولی هست.
می گفت آن شب گذشت و صبح روز بعد خانوادهام تصمیم گرفتند که من را به یک مرکز روانپزشکی ببرند تا درمانی باشد بر بی درمانی سالها دردمندی.
حالا درست در تو در توی مثلا بیمارستان روانپزشکی صدر قرار گرفتهایم. در جلوی درب پذیرش شیشهها بیشتر از دیوار است و خانواده در تلاطم بستری کردن بودند ولی از طرفی میبایست مواظب میبودند تا خودشان در زیر زمینی که در پشت سرشان بود نیافتند.!
البته این زیرزمین یک درب نکره از جنس ورق آهنی رنگ و رو رفته و زنگ زده داشت و اگر به عنوان حفاظ عمل نمیکرد، حداقل میتوانست به عنوان گیوتین بر فرق سر آنکه بر رویش میافتد فرود آید و مجالی برای زنده ماندن ایذایی و جان دادن در حال زجر ندهد. این هم خودش حرفی است و روشی.!
در رفت و آمدها و پرسشها به اینجا رسیدیدم که بنده میبایست بستری شوم. از من که نیازی نیست و از آنها اصرار که باید بستری شوی.
مقرر گردید که روی تخت اورژانس قرار بگیرم و با حالت پلیسی و تحکمی بگویند هر چه در جیب دارید خالی کنید که نوار بدون صدای قلبت را بگیریم تا مرحله اول پذیرش که نه، بلکه کار اول زندانی شدن در بیمارستان روانپزشکی صدر تهران انجام گرفته باشد. یادش بخیر، بچه که بودم نوارهای مذهبی و سخنرانیهای معترضین را در بحبوحه انقلاب سال 1357 در بین مردم توضیح میکردم. ولی خودم از آنها بهره نبردم و به همین دلیل است که فکر میکنم نوار قلب هم باید صدا داشته باشد. البته بگذریم آن زمان نوار میدادم ولی اینجا نوار مرا گرفتند.!؟
همه در تلاطم و رفت و آمد بودند، نمیدانم چرا فکر میکردند برای یک نفر، باید چند نفر باشند؟. از جمع خانواده و همراهان گرفته تا تعداد کثیر کارکنان بیمارستان روانپزشکی صدر. تنها کسی که علیه من نبود،خودم بودم. نمیدانم شاید خودم هم گم شده بودم و یا حداقل خودم را نمیدیدم.
القصه، گفتم نمیخواهم بستری شوم و اصرار بر اصرار که نه، باید بستری شوی.؟! خانواده از یک طرف و کادر بیمارستان از یک طرف دیگر. عجب احساسی داشتم که واقعا داشتم باور میکردم که دیوانهام و باید دست تسلیم را بالا ببرم.
اعضای کادر درمان که متشکل از چند نگهبان؟ و دو پرستار و یک دکتر کارآموز بود، شدیدا فعال بودند تا مرا راضی کنند که خوب است بستری شوم و چنان از ادامه کار تعریف میکردند که باور بفرمایید اگر کمی صدایشان بلندتر بود و رهگذران خیابان آن را می شنیدند، صف میایستادند و تقاضای بستری شدن مینمودند.
اینقدر حرف زدند و اصرار کردند تا دیگر دلم نیامد که نه بگویم و یاد خاکریز زمان جنگ افتادم که میماندم تا با سرگرم کردن دشمن، همرزمانم به راحتی بتوانند به عقب بروند و…
حالا پرونده اولیه تشکیل شده است و قرار است تحت الحفظ وارد محیط زندان، ببخشید مثلا فضای درمان شوم. ظاهرا اشکالی بوجود آمده است و مسئول شیفت در انجام وظایف خود تعلل کرده است و با تاخیر در انجام وظیفه، هم مرا سرگردان کرده است و هم همکاران خود را به اعتراض واداشته است. آنها با هم میگفتند که او همیشه همین وضع را دارد.
بالاخره بعد از حدود نیم ساعت معطلی دستور ورود به محیط صادر شد و مامور موظف درب ورودی را که قفل بود باز کرد تا باورم بشود که محیط کاملا بسته و مشابه زندان است که البته در نوبه خودش کشف بزرگی است.
به هر حال وارد شدیم و زندانبان؟!، با همکار خود روبرو شد و در حین صحبت گفت بگذار درب را قفل کنم. همکار درمانگر و یا زندانبان همکار، گفت نیازی نیست ولی او قبول نکرد و درب را قفل کرد تا بنده در همان اول اسارت کاملا فشار روحی و روانی مضاعف را حس کنم و به این باور که در زندان هستم، برسم. فکر کنم در آنجا به موش آزمایشگاهی تبدیل شده بودم که اینقدر اصرار بر بستری کردن من داشتند.
حالا دیگر وارد حیاط شده بودم و بنده که در پهنای چند سانتی درب ورودی، یک فرد مستقل و مورد خطاب حداقل ده نفر بودم، حالا پشت دربی قرار داشتم که می توانستم به آن درب خروجی از فریبخانه و ورودی به زندان بگویم، اما فقط با یک نفر نگهبان که در جمع آن ده نفر بود که آن هم بعد از گذشتن از آن چند سانت پهنای قطر درب، بناگاه رفتارش یکصد و هشتاد درجه عوض شد. شاید داشت کارش را در قالب پروتکل انجام می داد.
در کنج حیاط دالانی تنگ و طولانی شاید به طول پانزده متر و پهنای یک متر؟؟؟!!! وجود داشت که به داخل آن هدایت شدم. در سمت راست دالان یک ردیف کمد دیده میشد که تا انتها امتداد داشت و بیش از نیمی از پهنا را به خود اختصاص داده بود و فقط یک مسیر حدودا چهل سانتی برای رفت و آمد را باقی گذاشته بود. معلوم شد کمد لباس زندانیهاست. ای وای چقدر به جای استفاده از کلمه بیمار، از واژه زندانی استفاده می کنم. به هر حال نام این قسمت را دالان تحقیر می گذارم. می گویید چرا؟ توضیح می دهم و شما هم لطف کنید و به ادامه مطلب گوش نمایید. ببخشید باز هم فکر کردم نوار است، خیر، مطلب است و اصلاح میکنم، «بخوانید» صحیح است.
در آن دالان مشخص شد زندانی شماره 14 هستم و میبایست یکی از آن کمدها را انتخاب میکردم تا تعویض لباس و یا بهتر بگویم تغییر در شخصیت را بپذیرم و در آن حل شوم.
شخص زندانبان به دنبال یک کمد خالی میگشت که در وسط کمدها به آن دست یافت و از قضا در جلوی آن کمد یک سطل آشغال بود که باور بفرمایید یک سر و گردن از خود کمد بزرگتر بود و برای باز شدن درب کمد مزاحمت ایجاد میکرد. البته در پشت سطل آشغال هم کلی وسایل بود که ظاهرا برای استفاده بهینه از محیط، به جای انباری بکار گرفته شده بود.
در ادامه دستور تعویض لباس صادر شد و تاکید شد که حتما کفش در طبقه زیرین و لباسها در طبقه بالا قرار گیرد. حالا چه لزومی داشت که توضیح دهد نمیدانم و شاید فکر کرده بود که بنده تا این حد سفیه و نادان هستم، وگرنه چنین کمدهایی را در مراکز ورزشی و یا پادگانی دیده بودم و نحوه استفاده از آنها را نیز به صورت کامل می دانستم.
منتظر بودم که نگهبان بیرون برود تا لباسم را عوض کنم ولی گفت بیرون نمیرود و فقط رویش را برگرداند. –حالا داشته باشید که فقط چند دقیقه و چند متر از مکان صحبتهای پشت آن درب گذشته، ولی یکباره دنیا عوض شده بود و اگر زمان صحبت با من برای راضی کردن و بستری شدن را یک ساعت در نظر بگیریم، همین نگهبان سهم چهل دقیقهای صحبت با من را به خود اختصاص داده بود که در اینجا معلوم شد به قول معروف زبان میریخته است و به فکر فریب دادن و خر کردن بنده بوده است. تعجب نکنید و صبر نمایید تا ماهیت این فرد را در بخشهای دیگر توضیح دهم تا خودتان قضاوت کنید-.
به هر حال در وسط همان دالان و در مقابل چشمان نگهبان شروع به تعویض لباس نمودم. در جیبم دو دستمال(دستمال عینک و دستمال معمولی) وجود داشت که می خواستم روی میز کوچک ابتدای دالان بگذارم که نگهبان با نوک انگشتانش به صورتی که انگار از آنها متنفر است گرفت و روی میز گذاشت. نکته قابل تامل اینکه در آن تنگی بین دیوار و کمد با چه سختی لباس را در اوردم بماند چون یک پایم کاملا ناقص و فمور ران آن بیرون است و فقط گرافت پوستی دارد و علاوه بر آن از ناحیه زانو نیز خم نمیشود. در ادامه نوبت (ببخشید، منشوری حساب نکنید)، به در آوردن لباس زیر شد که نگهبان محبت فرمودند و روی خود را برگرداندند تا بتوانم ….؟
حالا دیگر لباسم عوض شده است و درب کمد که کاغذ بستری شماره 14 بر روی آن نقش بسته است، متعلق به بنده گردید.
از دالان کمد لباس، سطل آشغال و لوازم انبار شده خارج شدیم و به بند، ای بابا باز هم…؟!، به بخش، اعزام شدیم. در همان ابتدای ورودی تخت برادرانی از جنس دلاور مردان خاکریز و خون را دیدم که بسیار ناجوانمردانه در یک چهار دیواری سقف کوتاه حدود پنجاه متری کنار هم چسبیده بودند. با یک گردش به چپ در روبرو یک بخش دیگر است که آن هم حدود پنجاه متر است و سپس به راست چرخیدیم و وارد قسمت دیگری شدیم که یک درب گاراژی بزرگ ریلی و کاملا خشن این دو قسمت را از هم جدا می کرد. از این نقطه به عقب که برگردی دو درب کوچک که روی هر دوی آنها نوشته شده است ایزوله، خودنمایی میکند.
از این درب گاراژی که رد شوید حالا در یک محیط مستطیلی شکل دیگر به حدود هفتاد متر قرار گرفتهاید. در سمت چپ حدود نیمی از این مساحت، به اتاق مثلا پرستاری و یا نگهبانها تعلق دارد که تقریبا تو در تو است و تو گویی که اصلا آنجا بیشتر به حالت جاهای امنیتی شباهت دارد تا محیط درمانی. در همان اول و در سمت چپ دیواری وجود دارد که به یکی از همان محیطهای تو در تو و محیط پرستاری تعلق دارد که آبدارخانه است. از پشت دیوار دو شیر آب از دیوار بیرون زده است و در زیر یکی از آنها نوشته است آب سرد و در زیر دیگری کلمه چای دیده میشود و در پایین هر کدام یک سطل بزرگ آشغال با مشمای مشکی و هر نوع زباله دیده میشود و دیگر هیچ!!!؟. واقعا چه کسی مسئول تبعات غیر بهداشتی این وضع است. این مورد را برای فقط خودم عرض می کنم که حرا حیوان فرض می کردید و برایم یک دامپزشک می ورید تا مراقب سلامت من باشد. البته این نکته را هم یادآور میشوم که بنده نه چای خور هستم و نه آب مینوشم. فقط آب جوش میخورم.
البته یک دستگاه تلفن هم در کنار این دو شیر اژدها گونه از دیوار بیرون زده، نصب است که البته در دیوار روبرویی هم یک نمونه مانند آن دیده میشود که اختصاص به تماس گرفتن خانوادهها با بیماران خود است که در اینجا به دلیل تنبلی و بی مسئولیتی کادر درمان و نگهبانان که نوعی بی احترامی به خانوادهها هم حساب میشود، خود بیماران در یک استخدام ناخواسته و شاید از سر ایثار و نه، بلکه از سر اجبار که کادر درمان زندان مسئولیت خود را در این زمینه نادیده گرفتهاند، اپراتور این تلفن ها هستند -خدا میداند که چه تبعات بدی دارد و میتواند فاجعه آمیز باشد. در این زمینه تجربه بدی دارم که شاید در بخشهای دیگر بنویسم-، و با فریاد بیمار مورد نظر را صدا میکنند و با هر بار صدا کردن و جواب نگرفتن، بر تعداد بیماران صدا کننده افزوده میشود و دسته جمعی صدا میکنند و هر بار هم بر تعداد آنها اضافه میشود و در این هیاهو، بی خیالتر از آدم های اتاق پرستاری پیدا نمیکنید. تماس گیرنده بی خبر هم فکر میکند که کادر درمان در حال تلاش برای پیدا کردن بیمار خود است و… .
در این شرایط اصلا برای نگهبانان پرستار نما و پزشک صفت!؟، فرقی نمیکند که گوشی تلفن به دست چه کسی است و آیا تماس گیرنده به امیدی که میخواهد با بیمار خود حرف بزند، به خواسته خود میرسد یا خیر؟ عجب!؟ فاین تذهبون؟!.
از این قسمت دور نشویم، سمت چپ این قسمت را توضیح دادم و میماند سمت راست و وسط محیط بعد از درب گاراژی. در سمت راست یک اتاق تخصصی برای گرفتن فشار خون است و در زمان مخصوص خود، پرستاران بی توجه به اینکه نباید محیط آرامش بیمار اعصاب و روان را بر هم زد، شروع به داد زدن میکنند و فراخوان میدهند که –خونهدار، زنبیلو وردار و بیار-که چی؟، چون فقط میخواهند فشار خون بگیرند. آن هم در اتاق احیا و بدون اینکه کنترل نبض و قند بیماران را با توجه به کهولت سن اکثر آنها، در نظر بگیرند.
و اما وسط این محیط که واقعا شرم آور است. در وسط اتاق صندلی های آهنی چندین بار شکسته زنگ زده و با بی سلیقگی جوش داده شده و حتی یک قلم رنگ بر آن نخورده، وجود دارد که مثلا بیماران بر روی آن بنشینند و راحت باشند و تلویزیونی را که در حال پخش فیلمهای خارجی تخیلی و هیجانزا که بسیار برای بیمار اعصاب و روان مضر است، ببینند. صدای تلویزیون هم بقدری بلند است که فکر کنم ساکنین کوچه هم از صدای آن در عذاب باشند. بیماران بخشها که جای خود دارد.
فقط دو مورد از این فراخوانیها برای گرفتن فشار خون و یا تحویل دارو میباشد و در دیگر زمانها، پرستاران، نگهبانان، رفتاری متفاوت دارند و در اتاق پرستاری در حال خوش و بش هستند و فقط یک نفر برای تحویل دارو داد میزند که بیماران بیایند و داروی خود را بگیرند. چیزی شبیه: « لبو داغِ لبو-بیا اینورِ بازار ».
حال اگر نتوانیم برای این دو موضوع ایراد بگیریم ولی در دیگر موضوعات، همه سر و صداها تحمیلی است و دیگران را با آن شرایط خطرناک از خواب بیدار میکنند.
از موضوع اصلی که وسط این محیط است دور نشویم، صندلیها در جایی قرار دارد که در سمت راست آن به فاصله دو متری، سرویس بهداشتی و حمام بسیار کثیف قرار دارد که درب ورودی اصلی ندارد و در قسمت داخل آن نیز، از زیر درب پای بیماران که در حال استفاده کردن از توالت و یا حمام هستند معلوم است!!!؟ و وقتی هم که بیرون میآیند لباس کثیف خود را در یک ظرف بزرگ که به اندازه یک دوم حجم یک پراید می باشد و در زیر تلویزیون قرار دارد میاندازند و…
این جای لباسی با ورودی سرویس بهداشتی و صندلیها، حدود یک متر فاصله دارد و بوی داخل آن که با بوی سرویس بهداشتی یکی شده است واقعا مشمئز کننده و آزار دهنده است و جالب است بدانید که یک راه باریک کمتر از یک متر در بین سرویس بهداشتی و سطل لباس کثیف وجود دارد که ورودی بخش دیگری است و می بایست به اجبار از بین این دو حرکت نمود و البته در سمت چپ همین سطل لباس کثیف نیز، ورودی یکی دیگراز بخش ها نیز میباشد. حالا خودتان تصور کنید که در یک محیط حدودا چهار متری، چه افتضاحی وجود دارد و در اتاق پرستاری هم مدعیان، شاهد این ماجراها هستند و اصلا ککشان هم نمیگزد که « با چه طیفی از افراد روبرو هستند که در جوانی از همه چیز خود گذشتند و حالا اسیر مدعیان بیهنر و بی عاطفهای شدهاند که اینچنین آنها را مورد اهانت و بی مهری قرار میدهند.
پایان بخش اول
ادامه دارد…



