
بخش دوم:
حالا قرار شده است که بنده هم ادامه مراحل خفت بار پذیرش را در قسمت بخش سپری کنم لذا در روی یک صندلی نشسته و مجبور به پاسخگویی در برابر چند سئوال شدم و سپس به بنده اعلام شد که شماره تخت بنده 14 است و قرار شد بر روی تخت خود قرار بگیرم. یک ظرف نهار به دست بنده دادند و گفتند برو روی تخت.؟!
هیچکس مرا برای پیدا کردن تخت یاری نکرد و در بخش سرگردان شدم و به دنبال تخت میگشتم تا اینکه بیماران عزیز کمک کردند تا جای تخت خود را پیدا نمایم. متوجه شدم که باید از همان راهروی تنگ زیر تلویزیون و کنار سرویس بهداشتی که شرح آنها را در بخش اول نوشتم، گذر کنم تا به تخت مورد نظر برسم. البته متوجه نشدم که چرا تخت مورد نظر همان تخت شماره چهارده است زیرا تا آنجا که متوجه شدم تخت ها فاقد شماره گذاری است.
هنوز در روی تخت قرار نگرفته بودم که گفتند باید نزد دکتر بروم و با دو یا سه سئوال و پاسخ که آخری را خود دکتر هم یادش رفت؟! و حدودا پنج دقیقه هم طول نکشید، آن شخص که هیچ شباهت ظاهری به دکتر نداشت، دستور داد به تخت خودم بروم. زمانی که به تخت خود برگشتم، تازه آمدند ملافه را عوض نمایند، گفتند شما چرا دوتا بالشت دارید در حالی که بعضی از مریض ها یک بالشت هم ندارند؟؟؟!!! ندارند. (یعنی تا این حد در خدمات دهی ضعیف هستند)،
بنده توضیح دادم بنده همین الان آمدم و تازه بستری شدهام. به هر حال فقط روبالشتی را عوض کرد و آن یکی بالشت را هم برد. زمانی که سرم را روی بالشت گذاشتم، از متوجه بوی بد آن شدم که گویا ماهها است که فقط پارچه روی آن را عوض میکنند. از طرفی خود ملافت تخت هم قبلا پاره شده بود و به صورت غیر اصولی دوخته شده بود که و به عنوان یک وصله ناجور باعث اذیت میشد.
حالا دیگر شرایط حاد سازگاری با محیط برای بنده بوجود آمده بود و هر چه که در این حدود نیم ساعت ورود دیده بودم، زجرم میداد.
حالا شما حساب کنید با فعالیت وسیع و پرکار فرهنگی که در بیرون داشتم، به یکباره متوقف شده و شدیدا نگرانم کرده است. در بیرون بخش و در زمان با یک رفتار بسیار زشت و خلاف شان یک آدم بالای شصت سال که فعالیت بالای فرهنگی هم دارد، به دروغ گفتند که میتوانید لب تاپ خود را هم بیاورید، گویا دارند یک بچه را فریب میدهند. این در حالی است که در داخل گوشی بنده را هم گرفتند و خاموش کردند و…(چقدر احساس می کنم که با اینگونه رفتارها و حرکات فریبنده، به شدت تحقیر شدهام و هنوز هنوز که هنوز است علیرغم گذشت چندین روز، تحت فشار روحی و روانی هستم و نمیتوانم آنچه را در بیمارستان صدر بر سر من آمده است را از ذهن خود بیرون کنم).
حدود نیم ساعت روی تخت بودم و شرایط خوبی نداشتم و حالا دیگر بوی بد سیگار هم که در بخش پیچیده است، موجب آزار مضاعف گردیده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم گشتی در محیط بزنم لذا وارد محیط حیاط شدم.
چیزی که در مرحله اول در حیاط دیدم مرا در شوک فرو برد، فردی که بعد متوجه شدم مسئول آبدارخانه است و همان کسی است که وظیفه داشته است در همان ابتدای ورود بنده، یک لیوان و مقداری قند بدهد، که انجام نداده است، ولی در حال صحبت کردن با تلفن همراه است که به سمت فردی که ظاهرا در همان آبدارخانه بود دوید و او را مورد خطاب قرار داد و گفت: ببین چه حرفی میزند، میگوید کسی نیست تا با مادر من….؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!(شرم و حیا مانع نوشتن کامل آنچه گفته شد می شود). وای بر مسئولین بیمارستان که چنین کارمندی دارند و بی تفاوت از کنار رفتار زشت و شبه منکراتی او میگذرند.
سریعا به تختم برگشتم و بعد از کمی نشستن و فکر کردن، به اتاق پرستاری رفتم و اعلام کردم بنده نمیخواهم اینجا بمانم که گفتند نمیشود و باید خانواده شما بیاید و رضایت بدهد و…. . خدا میداند این حرف ها چقدر زجرم میداد و مرا از خودم متنفر میکرد که مگر زندانی و یا سفیه هستم که با من چنین برخوردی میشود. شدیدا هشدار دادم و حکم کردم که تکلیف مرا فورا معلوم کنید که گفتند کمی صبر کنم تا با مسئولین ذیربط هماهنگ کنند.
حدود دو ساعت گذشت و خبری نشد. داخل حیاط رفتم. در حیاط بعضی از بیماران روی زمین نشسته بودند و گویا منتظر رسیدن نوبت برای رفتن به آرایشگاه بودند. محیط آرایشگاه به اندازه یک انباری دو سه متری بود که آرایشگر به زور بین صندلی و دیوار قرار میگرفت و معلوم نبود چرا محیط چنان محیط کوچکی را برای کارها در نظر گرفته بودند. آن از آن دالان تنگ و تاریک رختکن و این هم از محیط آرایشگاه.
با اینکه چند ساعت از ورود بنده میگذشت هنوز لیوان به بنده داده نشده است. دوباره به قسمت پرستاری برگشتم و مخالفت خودم را با ماندن در بیمارستان مطرح کردم. دو سه نفر بنده را دوره کردند و با وضعی که انگار با یک سفیه و نادان و دیوانه صحبت می کنند، سعی در فریب دادن بنده داشتند و یکی از آنان در بعضی مواقع از کلمات رکیک نیز استفاده میکرد و یکی از دیگر از آنان که کوچکتر از همه بود، خیلی با حالت لودگی و مسخره کردن با بنده صحبت مینمود که شاید به همین دلیل از او شکایت نمایم.
حالا آنها به خیال خودشان دارند مرا فریب میدهند و بنده هم دارم از این رفتار که کاملا برای بنده قابل تحلیل و بررسی بود زج می کشم و روش زشت آنها را درک میکردم ولی به رویشان نمیآوردم ولی اصرارم بر رفتن ادامه داشت.
دوباره گفتند کمی صبر کن تا خبر بدهیم(به نظرم خود اینها یک مشت فریبکار روانی هستند که باید اول خودشان را درمان کنند و فهمشان را یا نسبت به آنچه نمیدانند بالا ببرند و یا اگر میدانند، بر خلاف فهم خودشان، توهین به مریض را از دستور کار خود خارج نمایند). به آنها گفتم که شما اگر به فکر مریض بودید حداقل یک لیوان به من میدادید تا حداقل یک لیوان آب بخورم. بنده چای خور نیستم. که البته یک لیوان و چند حبه قند به من دادند بدون اینکه از تاخیر و کم کاری همکار خود که از صبح ادامه داشت و اکنون نزدیک غروب است، عذرخواهی بکنند.
دوباره به حیاط آمدم و همان نگهبان را که صبح بیشتر از همه با من صحبت(بخوانید ریاکاری و فریبکاری)، میکرد دیدم. او درحالی که به سیگار الکتریکی خودش پک می زد از کنارم رد شد و انگار نه انگار که من همانی هستم که صبح برای فریب او تلاش می کرد. حتی جواب سلام مرا هم نداد. فقط خدا می داند چقدر این شرایط سخت و آزار دهنده بود. چقدر خانواده بد کردند که مرا به چنین جایی آوردند. این کار غلط باعث شده است که دیگر در جمع خانواده احساس و امید دریافت عاطفه و قداست نداشته باشم و بر همین اساس تصمیم قطعی و صد در صد ترک خانواده را در برنامههای خود قرار دادهام. چرا کسی متوجه نیست من هنوز دیوانه نشده ام که اینگونه تحقیرآمیز و متناقض با بنده برخورد شود. حالا اگر اعصاب بنده خراب است، حتما به دلیل همین کارها است که بر سرم آورده میشود. آی اعضای خانواده و زندانبانان بیمارستان روانپزشکی صدر، چرا چنین کردید؟ و تصمیمی را برای من گرفتید که فشار مضاعف بر من وارد شد که در نتیجه آن تنفر از زندگی و اعضای خانوادهام رقم خورده است.؟؟؟؟
همان نگهبان دوباره برگشت و باز بدون آنکه حرفی بزند، سمت زمین والیبال حیاط رفت و مشغول بستن تور آن شد و بعد با کارمندان دیگر مشغول بازی شدند و به هیچیک از بیماران تعارفی برای بازی نکردند. بازی آنها حدود یک ساعت طول کشید و…
حالا دیگر کاملا حوصلهام به شدت سر رفته است و هوا در حال تاریک شدن است. دوباره به اتاق پرستاری رفتم و هشدار دادم که در این شرایط حال من بدتر شده است و باید از این محیط بیرون بروم و ادامه دادم که اگر مشکلی پیش بیاید مسئولیت آن با شما هست که آن جوان نگهبان(شاید پرستار) با بی ادبی و با حالت خنده و تمسخر گفت که آمپول میزنم و غش غش میخندید. باور کنید که خیلی خویشتنداری کردم و او را نزدم. اما خودم را داغان کردم که هنوز شعله های این کینه در دلم زبانه میکشد و هر روز بر آن افزوده میشود. خدایا چرا خانواده مرا به چنین جایی بردند و چرا در آنجا اینگونه با من برخورد شد که باعث شده از جانم هم سیر شوم. شما بگویید بنده باید با این جوان بیحیا چه میکردم. امیدوارم خیر از جوانیاش نبیند و به وضعی گرفتار شود که سالها زجر بکشد و اطرافیانش از او خسته شوند و رفتار تحقیرآمیز در حق او انجام دهند تا بفهمد که نباید با بنده اینگونه رفتار میکرد.
حالا دیگر زمان دارو خوردن بیماران شده است و یک نفر از زندانبانان بیمارستان روانپزشکی در کنار دیوار اتاق پرستاری ایستاده و مانند راننده ماشینهای خرید لوازم کهنه که در ساعات مختلف روز و حتی پاسی از شب گذشته با بلندگوی نکره خود باعث سلب آرامش و آسایش مردم میشوند، در حال فریاد زدن در بخش بود که بیایید داروهای خود را بگیرید. انگار نه انگار که اینجا بیمارستان است و بعضی از بیماران خواب هستند و نباید نعره کشید و داد زد.
به خود بنده هم گفتند که دارویت را بگیر که بنده امتناع کردم و حتی شام هم نخوردم. دوباره به حیاط رفتم و در آنجا نشستم بعد از ساعتی به سراغم آمدند و دوباره فریبکاری برای نگهداشتن بنده آغاز شد و بعد هم گفتند باید درب را ببندیم و شما نمیتوانید در حیاط بنشینید. بنده در ابتدا امتناع کردم ولی بالاخره داخل رفتم و گفتم باید بروم و نمیمانم.
کمی بعد، در کنار تخت بنده چند زندانبان! جمع شدهاند و هر کدام باز برای منصرف کردن بنده به ترفندهای مختلف دست میزدند و بنده میگفتم فایدهای ندارد و تذکر میدام که در بخش هستیم و نمیخواهم که بیماران دیگر اذیت شوند. ولی کار بر عکس شده بود و گویا آنها عمدا میخواستند این اضطراب را به بیماران منتقل کنند. عجب
رفتار ها کمی تندتر شد و همان جوان بی ادب با یک آمپول آمد و بقیه مرا گرفتند و او بالاخره تهدید خود را عملی نمود و آمپول را به من تزریق کرد و… خیلی غرورم خرد شده است و به همین دلیل این قسمت را تفسیر نمیکنم ولی بدانید چنان حس انتقامی در من تقویت شده است که امیدوارم خدا بخیر بگذراند. لعنت خدا بر همه آنانی که مرا احاطه کرده بودند و اینگونه غرورم را خرد کردند. لعنت خدا بر همسر من که باعث شد در چنین محیطی قرار بگیرم که حالا تصمیم گرفتهام که او را تا آخر عمر ترک کنم. او باید به عواقب کار خود میاندیشید و متوجه میشد که با چه کسی طرف است و او را در معرض چه رفتاری قرار میدهد. خیلی این قسمت سخت بود. خیلی و بسیار زیاد. خدایا من دیوانه نبودم که آنها با من چنین رفتار کردند.
آنها به دنبال کار خود رفتند و من ماندم و تنهایی بسیار زجرآور خودم. بسیار برایم محیط تنگ بود و گویی گلویم را می فشارند. نمی دانم کسی می تواند خودش را به جای من در آن شرایط ببیند یا نه؟ واقعا سخت بود.
حدود یک ساعت بعد در روی تخت نشسته بودم که یکی از زندانبانان آمد و گفت که یک اتاق یک تختی هست که اگر می خواهی به آنجا برو. بنده هم که احساس می کردم که بیدار بودن بنده باعث مزاحمت برای دیگر بیماران می شود، قبول کردم.
به اتاق که وارد شدم متوجه شدم همان اتاقی است که در بخش اول اشاره کرده بودم که روی آن نوشته بود«ایزوله»
روی تخت دستبند و پابند وجود داشت و به شدت ناراحتم کرد و کاملا دریافتم که این جمع از خدا بی خبر که ماموران موظف خانواده ام بودند، تصمیم به تحقیر کامل بنده گرفتهاند و اصلا متوجه نیستند که در این فرصت کوتاه، چه برنامهریزی دراز مدت انتقامی شدید در ذهن من پرورش میدهند که شاید تا آخر عمر اثر آن باقی بماند.
به هر طریقی که بود شرایط را تحمل کردم تا صبح شد. در حالی که شام هم نخورده بودم، از خوردن صبحانه هم امتناع کردم و داخل حیاط آمدم. بعد از ساعتی رئیس زندان(بیمارستان روانپزشکی صدر) آمد و به او جریان را گفتم و هشدار دادم که باید فورا بروم. قول داد که مشکل را حل کند. حالا دیگر حالم بدتر شده بود و دچار حالت خواب مغزی که چند وقت بود سراغم نیامده بود شدم به صورتی که چند ساعت بعد متوجه شدم که در منزل هستم و اصلا نمیدانم که چگونه و به چه صورت از بیمارستان به منزل منتقل شدهام. اما آنچه که متوجه شدم اینکه بخش از لباسهایم در بیمارستان جا مانده است از جمله دستمال عینک و دستمال جیبم. همان دو موردی که در بخش اول اشاره کردم که مامور زندان با اکراه و نوک انگشتی آنها را از من گرفت.
از طرفی هم لوازم داده شده از طرف بیمارستان به بنده از قبیل حوله، دستمال کاغذی، جوراب، لیوان را که بنده هنوز از آنها استفاده نکرده بودم را تحویل خانواده نداده بودند که بنده نام آن را سرقت اموال خود از طرف زندان(بیمارستان روانپزشکی صدر) می گذارم. چرا در هنگام خروج بیمار لوازم و وسایل بیمار را برداشتهاند؟
تا همینجا بسنده میکنم و دیگر توضیح نمیدهم ولی اشاره میکنم که نتیجه اینکار، بر هم ریختن کامل اعصاب و روان بنده و ایجاد تنفر شدید از خانواده و تصمیم به ترک آنان شده است و از طرفی دیگر نگاه مثبت قبلی را به کادر درمان ندارم و از آنان اعلام برائت مینمایم.
نکته مهم: بعد از انتشار بخش اول با بیمارستان تماس گرفتم و گفتم اگر مشکلات بیمارستان حل شود بنده ادامه موضوع را منتشر نمیکنم که علیرغم قول مساعد، در این چند روزه هیچ تماسی با بنده گرفته نشد و لذا بنده بخش دوم را هم منشر کردم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. ظاهرا با یک باور غلط از کار خود، تصمیم به ادامه آن در حق دیگران بیماران دارند. در آنجا به بیمار تفهیم و تلقین می کنند که تو یک دیوانه و روانی هستی و باید رفتار ما را بپذیری!؟. نمی دانم شاید بعضی از آن رفتارها پروتکل غلط آنان باشد که باعث میشود عواقب بدی برای بیمار به جای بماند.
بنده اصلا مقصران آنچه بر من روا داشته شده است را نمیبخشم و حلال نمیکنم. ای کاش تمامی کارکنان بیمارستان روانپزشکی صدر، خدا را در رفتار خود لحاظ کنند که مدیون قشر جانباز و خانوادههای آنان نباشند. شب اول قبر سخت است.
البته در کار بسیار غلط خانواده هم شکی نیست و بردن بنده به آن بیمارستان اشتباه محض بود که فکر نمیکنم آثار و تبعات آن جبران پذیر باشد. خدایا مرگم را برسان.
بخش اول ( اینجا )



